باغی که راهش همیشه باز بود

نویسنده و ژونالیست :ضیا صدر
در شهری دور، باغی بود که مردم آن را «باغِ سرچشمه» مینامیدند. باغ، در انتهای شهر نبود؛ درست در میان شهر بود. هرکس میتوانست از کنار دیوارهایش عبور کند و صدای آب را بشنود. درختانش از میوههای گوناگون پر بودند و جویهای باریکی از میان آنها میگذشت. اما عجیبتر از همه، چشمهای بود که در قلب باغ میجوشید؛ آبی که هرکس از آن مینوشید، فقط تشنگیاش برطرف نمیشد، بلکه گویی چیزی در درونش روشن میشد. آدمها میگفتند هرکس با این چشمه نسبت پیدا کند، باغ را جور دیگری میبیند؛ درخت را فقط درخت نمیبیند، آب را فقط آب نمیبیند و حتی خودش را نیز دیگر همان آدم قبلی نمیبیند.
صاحب باغ را کسی در شهر به چشم ندیده بود؛ اما همه میدانستند که باغ از آنِ اوست. هر صبح، پیش از آنکه بیشتر مردم از خواب بیدار شوند، درِ باغ باز میشد. هیچ نگهبانی کسی را مجبور نمیکرد وارد شود. کسی هم برای ورود بلیت نمیخواست. فقط بر سردر باغ نوشته بودند: «اگر آمدی، برای ماندن بیا؛ و اگر هنوز آماده نیستی، راه بازگشت همیشه هست.»
پسری در همان شهر زندگی میکرد که هر روز از کنار باغ عبور میکرد. صدای آب را میشنید. گاهی بوی گلها را حس میکرد. گاهی پرندهای از روی دیوار میگذشت و روی شاخهای نزدیک او مینشست. حتی بعضی صبحها نسیمی از داخل باغ میآمد و صورتش را نوازش میکرد. اما پسر همیشه میگفت: «بعداً میروم.»
صبحها که عجله داشت، میگفت: «امروز کار دارم.»
بعد از کار میگفت: «خستهام.»
روزهای تعطیل میگفت: «امروز باید خرید کنم.»
بعدها تلفن همراهی خرید و ساعتهای زیادی را در اینترنت گذراند. یک روز سرگرم چت بود، روز دیگر مشغول دیدن فیلم، روزی دیگر در فکر مسافرت، روزی دیگر دنبال مدل تازهای از موبایل. یک بار اپل میخواست، یک بار سامسونگ، یک بار چیز دیگری. هرچه میآمد، چند روزی شوقش را برمیانگیخت و بعد چیز تازهای جای آن را میگرفت.
گاهی دوستانش به او میگفتند: «بیا برویم باغ.»
میگفت: «حتماً. یک روز میآیم.»
گاهی کسی از داخل باغ صدایش میکرد. صدایی آرام، نه بلند و نه خشن:
«راه باز است.»
پسر میشنید، اما پاسخ نمیداد.
گاهی صدای دیگری از درونش میگفت: «برو.»
او جواب میداد: «بعداً.»
و «بعداً» کمکم تبدیل شد به کلمهای که زندگی او را اداره میکرد.
سالها گذشت.
پسر بزرگ شد. کار پیدا کرد، پول به دست آورد، خانهای ساخت، سفرهایی رفت، دوستانی پیدا کرد، چیزهای زیادی آموخت و چیزهای زیادی از دست داد. بعضی آدمها آمدند و رفتند. بعضی فرصتها رسیدند و تمام شدند. بعضی درها باز شدند و بسته شدند.
اما یک چیز عجیب بود: هرچه بیشتر داشت، صدای آب را کمتر میشنید.
نه اینکه آب دیگر جاری نباشد.
آب همان بود.
باغ همان بود.
در همان بود.
اما او از باغ دورتر شده بود.
روزی پیرمردی که سالها او را میشناخت، به او گفت: «چرا وارد نمیشوی؟»
گفت: «کدام باغ؟»
پیرمرد تعجب کرد و گفت: «همین باغی که هر روز از کنارش رد میشوی.»
پسر خندید.
گفت: «من وقت این چیزها را ندارم.»
پیرمرد مدتی نگاهش کرد و گفت: «مواظب باش روزی نرسد که وقت داشته باشی، اما فرصت نداشته باشی.»
پسر سخنش را جدی نگرفت.
این بار هم گفت:
«بعداً.»
سالها باز گذشت.
روزی رسید که بدنش دیگر مثل گذشته فرمان نمیبرد. یک شب، وقتی در اتاقش تنها بود، ناگهان فهمید که چیزی در زندگیاش درست نیست. همه چیز سر جای خودش بود؛ اما خودش سر جای خودش نبود.
به دیوار نگاه کرد.
به تلفن همراهش نگاه کرد.
به عکسهای سفرهایش نگاه کرد.
به کتابهایی که خریده بود و نخوانده بود.
به پیامهایی که جواب نداده بود.
به کارهایی که همیشه گفته بود «بعداً انجام میدهم».
و ناگهان چیزی در درونش شکست.
برای نخستین بار، نه از آنچه به دست نیاورده بود، بلکه از آنچه میتوانست بشود و نشده بود گریست.
با خودش گفت:
«من میتوانستم آدم دیگری باشم.»
این جمله برایش از همه چیز دردناکتر بود.
میتوانست آرامتر باشد.
میتوانست عمیقتر دوست بدارد.
میتوانست بیشتر ببخشد.
میتوانست علمش او را بزرگ کند، نه مغرور.
میتوانست عدالت را برای برتری خود نخواهد.
میتوانست از رنجش پلهای برای رشد بسازد.
میتوانست فرصتهایش را صرف ساختن خویش کند.
میتوانست هر روز لحظاتی را کنار آن چشمه بنشیند.
میتوانست وارد باغ شود.
و ناگهان فهمید که تمام این سالها، بزرگترین چیزی که از دست داده، یک شیء یا یک فرصت مالی یا یک سفر یا یک لذت نبوده است.
خودِ دیگری را از دست داده بود.
خودِ ممکنی را که میتوانست ساخته شود.
آن شب خواب دید که دوباره به باغ بازگشته است.
درِ باغ باز بود.
و این بار با تمام وجود وارد شد.
از میان درختان گذشت.
به چشمه رسید.
آب زلال بود.
کنار چشمه نشست و گفت:
«چقدر منتظر بودم.»
صدایی از درون باغ آمد:
«چه کسی منتظر چه کسی بود؟»
پسر سرش را پایین انداخت.
گفت:
«من منتظر بودم که روزی آماده شوم.»
صدا گفت:
«و من راه را باز گذاشته بودم.»
پسر گفت:
«میخواستم بیایم.»
صدا گفت:
«و هر بار گفتی بعداً.»
پسر گریست.
گفت:
«من نمیدانستم اینقدر مهم است.»
صدا گفت:
«تو نمیدانستی؛ اما نشانهها را دیدی. صدای آب را شنیدی. نسیم را حس کردی. راه را دیدی. در را دیدی. حتی درون خودت بارها شنیدی که برخیزی.»
پسر گفت:
«پس چرا کسی مرا مجبور نکرد؟»
صدا گفت:
«چون قرار نبود فقط وارد باغ شوی. قرار بود خودت بخواهی وارد شوی.»
پسر سکوت کرد.
برای نخستین بار فهمید که بزرگترین عطیه، اجبار نبود؛ امکان انتخاب بود.
اگر کسی او را با زور به باغ میکشاند، شاید بدنش در باغ بود، اما خودش در باغ نبود.
صدا دوباره گفت:
«تو برای باغ ساخته نشده بودی که فقط در آن بمانی؛ برای این ساخته شده بودی که با آب آن رشد کنی.»
پسر به چشمه نگاه کرد.
در آب، تصویر خودش را دید.
اما تصویر پیرمردی که اکنون شده بود نبود.
تصویر جوانی را دید که میتوانست باشد.
آرامتر.
پاکتر.
زندهتر.
عاشقتر.
آگاهتر.
و این تصویر، از هر آینهای دردناکتر بود.
گفت:
«این منم؟»
صدا گفت:
«این یکی از امکانهای تو بود.»
پسر پرسید:
«پس چرا نشدم؟»
صدای باغ دیگر چیزی نگفت.
و سکوت، از هر پاسخی سنگینتر بود.
صبح که از خواب بیدار شد، هنوز صدای آب را در گوشش میشنید.
این بار فهمیده بود.
انسان فقط با چیزهایی که به دست میآورد ساخته نمیشود؛ با فرصتهایی که پاسخ میدهد نیز ساخته میشود.
و نیز با فرصتهایی که از آنها روی میگرداند.
هر «بعداً» اگر تکرار شود، بخشی از آینده را میخورد.
هر بار که انسان حقیقتی را میفهمد و عمداً آن را به آینده میسپارد، فقط یک کار را عقب نمیاندازد؛ بخشی از امکانِ ساختن خویش را عقب میاندازد.
و هیچکس نمیداند کدام «بعداً» آخرین «بعداً» او خواهد بود.
اما پیرمردی که داستان را برای جوانان شهر تعریف میکرد، همیشه در پایان، نکته دیگری هم میگفت:
«مراقب باشید باغ را با دیوارش اشتباه نگیرید.»
مردم میپرسیدند:
«یعنی چه؟»
میگفت:
«باغ فقط یک مکان نیست. باغ، نسبت است.»
و بعد توضیح میداد:
«شما در زندگی نسبتهای زیادی دارید. با پدر و مادر، همسر، فرزند، دوست، جامعه، علم، کار، مال و جهان. هیچکدام را نباید نابود کنید. اما اگر ندانید چشمه کجاست، ممکن است درختها را با خودِ چشمه اشتباه بگیرید.»
یکی پرسید:
«یعنی چه؟»
گفت:
«یعنی ممکن است عدالت را دوست داشته باشی، اما عدالت برای تو تبدیل به بت شود. ممکن است علم بیاموزی، اما علم تو را از حقیقت دور کند. ممکن است عبادت کنی، اما عبادت تو را به خودبینی برساند. ممکن است عاشق شوی، اما عشق تو به تملک تبدیل شود. ممکن است برای خانوادهات زحمت بکشی، اما خانواده جای خدا را در قلبت بگیرد. ممکن است پول را وسیله بدانی، اما روزی ببینی که پول صاحب تو شده است.»
پرسیدند:
«پس چه باید کرد؟»
پیرمرد گفت:
«هر چیز را به چشمه بازگردانید.»
این جمله را همه فهمیدند، اما هرکس به اندازه فهم خودش.
کودک فهمید که نباید تمام وقتش را پای بازی و صفحه تلفن بگذراند.
جوان فهمید که نباید جوانیاش را فقط صرف لذت و شهرت و سرگرمی کند.
دانشمند فهمید که علم اگر او را از حقیقت مستقل کند، میتواند به حجاب تبدیل شود.
عارف فهمید که حتی تجربههای معنوی نیز نباید او را از عبد بودن بیرون ببرند.
و متکلم فهمید که توحید، فقط اثبات یک گزاره درباره ذات خدا نیست؛ مسئله، مرکزیت خداوند در ساختار وجود انسان نیز هست.
آنها فهمیدند که «انقطاع» به معنای فرار از جهان نیست.
انقطاع یعنی از هر چیزی که میخواهد جای چشمه بنشیند، منقطع شوی.
از دنیا استفاده کن، اما دنیا را مرکز نکن.
علم بیاموز، اما علم را معبود نکن.
عاشق باش، اما عشق را از سرچشمهاش جدا نکن.
کار کن، اما کار را تمام حقیقت خود ندان.
ثروت داشته باش، اما نگذار ثروت صاحب قلبت شود.
در جهان باش، اما جهان را جای رب ننشان.
و اگر چنین کنی، نسبتهای مختلف زندگی به جای آنکه یکدیگر را ببلعند، در یک مرکز به هم پیوند میخورند.
سالها بعد، همان پیرمرد از دنیا رفت.
پیش از مرگ، یکی از جوانان از او پرسید:
«اگر بخواهی تمام آنچه در این سالها آموختهای در یک جمله بگویی، چه میگویی؟»
پیرمرد لحظهای سکوت کرد و گفت:
«وقتت را صرف ساختن چیزی کن که مرگ نتواند از تو بگیرد.»
جوان پرسید:
«چه چیزی؟»
گفت:
«نسبتی که با خدا ساختهای.»
جوان گفت:
«یعنی چه؟»
پیرمرد گفت:
«خانهات را ممکن است از تو بگیرند. پولت را ممکن است از دست بدهی. بدنت پیر میشود. نامت فراموش میشود. بسیاری از چیزهایی که امروز بزرگ میبینی، روزی کوچک خواهند شد. اما آنچه در درونت ساختهای، اگر در نسبت با رب ساخته شده باشد، داستان دیگری دارد.»
سپس چشمهایش را بست و آرام گفت:
«بعضیها تمام عمرشان را صرف ساختن خانه میکنند و در پایان میفهمند خانه ساختهاند، اما خودشان را نساختهاند.»
روزی که انسان از این جهان میرود، دیگر نمیتواند به گذشته برگردد و یک ساعت از دسترفته را دوباره زندگی کند. نمیتواند یک فرصت اخلاقی را دوباره به دست آورد، یک تصمیم را دوباره بگیرد، یک توبه را دوباره در همان شرایط انجام دهد یا یک رابطه را از نقطهای که رها کرده بود دوباره آغاز کند. از همین رو قرآن صحنهای را با چنان اختصاری ترسیم میکند که شاید از بسیاری خطابههای طولانی تکاندهندهتر باشد: «رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ * كَلَّا» (مؤمنون: ۹۹ـ۱۰۰). او میگوید: پروردگارا، مرا بازگردان، شاید در آنچه ترک کردهام عمل صالح انجام دهم. و پاسخ میآید: «کَلَّا»؛ هرگز. این «کلا» را باید در کنار تمام فرصتهای پیشین فهمید. خداوند در این صحنه، حقیقتی تازه را بر انسان تحمیل نمیکند؛ بلکه پایان میدان عملی را اعلام میکند که انسان پیشتر بارها در اختیار داشته است.
و اینجاست که داستان باغ به حقیقتی بسیار سنگین تبدیل میشود.
بدترین حسرت همیشه این نیست که «من چیزی نداشتم.»
گاهی این است:
«من میتوانستم بشوم و نشدم.»
و در ژرفترین لایه:
«میتوانستم در نسبت با رب خویش ساخته شوم و نشدم.»
آنگاه انسان ممکن است به یاد تمام لحظاتی بیفتد که درِ باغ باز بود.
تمام صبحهایی که میتوانست وارد شود.
تمام شبهایی که میتوانست با خدا سخن بگوید.
تمام رنجهایی که میتوانست او را به خدا نزدیکتر کند.
تمام نعمتهایی که میتوانست از آنها راهی به سوی شکر بسازد.
تمام علمهایی که میتوانستند معرفت شوند.
تمام محبتهایی که میتوانستند عبادت شوند.
تمام فرصتهایی که میتوانستند انسان دیگری از او بسازند.
اما او هر بار گفت:
«بعداً.»
و اکنون، «بعداً» دیگر یک زمان نیست.
یک حسرت است.
در زبان دعا، عبد میگوید:
«إِلَهِي هَبْ لِي كَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَيْكَ.»
خدایا، کمال انقطاع به سوی خودت را به من عطا کن.
یعنی:
خدایا، مرا از آنچه میان من و تو فاصله میاندازد جدا کن.
نه از زندگی؛ از غفلت.
نه از مردم؛ از پرستش مردم.
نه از علم؛ از غرور علم.
نه از محبت؛ از خودخواهی در محبت.
نه از دنیا؛ از مرکزیت دنیا.
نه از نعمت؛ از غفلت در نعمت.
و سپس:
«حَتَّى تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ.»
تا چشمهای قلب بتوانند حتی حجابهای نور را بشکافند.
زیرا گاهی مشکل این نیست که انسان هیچ نوری ندارد.
مشکل این است که نورهای فراوانی دارد، اما در آنها متوقف شده است.
علم دارد، اما به عالم حقیقی نمیرسد.
عبادت دارد، اما به معبود نمیرسد.
محبت دارد، اما به سرچشمه محبت نمیرسد.
دنیا را دارد، اما از معنای آن عبور نمیکند.
و آنگاه آنچه باید پل باشد، دیوار میشود.
شاید راز زندگی همین باشد:
در هر روز، درِ باغ باز است.
نه همیشه به یک شکل.
گاهی در قالب یک آیه.
گاهی در قالب یک رنج.
گاهی در قالب یک انسان.
گاهی در قالب یک شکست.
گاهی در قالب یک فرصت.
گاهی در قالب صدایی آرام در اعماق وجدان.
گاهی در قالب یک سؤال که ناگهان در نیمه شب در قلب انسان بیدار میشود:
«برای چه زندگی میکنم؟»
و شاید بسیاری از این صداها، دعوتهایی باشند که انسان آنها را به سادگی از کنار خود عبور میدهد.
پس هر صبح، پیش از آنکه تلفن همراهت را برداری، پیش از آنکه پیامها را بخوانی، پیش از آنکه وارد اینترنت شوی، پیش از آنکه کار و خرید و سفر و سرگرمی و هزار کار دیگر روز تو را تقسیم کنند، لحظهای بایست و از خودت بپرس:
امروز قرار است چه چیزی در من ساخته شود؟
و پس از آن بپرس:
این چیزی که میسازم، مرا به چشمه نزدیک میکند یا از آن دور؟
زیرا همه چیز از همین سؤال آغاز میشود.
ممکن است یک روز دیگر برایت نباشد.
اما اگر امروز هنوز هستی، هنوز درِ باغ باز است.
هنوز فرصت هست.
هنوز میتوانی برگردی.
هنوز میتوانی نسبت را بسازی.
هنوز میتوانی از پراکندگی به مرکز بازگردی.
هنوز میتوانی از «نیاز» به «محبت» برسی.
هنوز میتوانی محبت را به معرفت، معرفت را به عبودیت و عبودیت را به قرب تبدیل کنی.
هنوز میتوانی انسانی را بسازی که بعدها، وقتی به گذشته نگاه میکند، نگوید:
«من میتوانستم چنین باشم و نشدم.»
بلکه بگوید:
«خداوند فرصت داد؛ من پاسخ دادم.»
و شاید این، معنای دیگری از حیات طیبه باشد: اینکه انسان در تمام رفتوآمدهای جهان، رشتهای را که او را به ربّش پیوند میدهد از دست ندهد؛ رشتهای که هرچه بیشتر بدان بازگردد، گرمتر، زندهتر و شیرینتر شود.
زیرا در نهایت، بزرگترین نعمت شاید این نباشد که انسان همه چیز داشته باشد.
بلکه این باشد که در میان همه چیز، خدا را گم نکند.
و بزرگترین خسارت شاید این نباشد که انسان چیزی را از دست بدهد.
بلکه این باشد که روزی بفهمد درِ باغ تمام این سالها باز بوده، چشمه تمام این سالها جاری بوده، دعوت تمام این سالها برقرار بوده، و او آنقدر در راهِ چیزهای دیگر دویده که از سرچشمهای که زندگیاش میتوانست در آن معنا پیدا کند، غافل مانده است.
آنگاه حسرت، فقط گریه بر گذشته نیست.
حسرت، ایستادن در برابر انسانی است که میتوانستی باشی.
و شاید از آن هم عمیقتر:
ایستادن در برابر رابطهای با ربّ خویش که میتوانستی بسازی؛ رابطهای از نیاز و محبت، از فقر و غنا، از دعا و اجابت، از لطف و شکر، از قرب و حلاوت؛ رابطهای که میتوانست تمام نسبتهای دیگر زندگی را در خود جمع کند و به آنها معنا بدهد.
آن روز دیگر سؤال این نیست:
«چرا باغ را نداشتم؟»
بلکه سؤال این است:
«چرا وقتی درِ باغ باز بود، وارد نشدم؟»
و شاید هیچ حسرتی از این سنگینتر نباشد.



