زورگویِ گردن افراز: روایت پنج سال ایستادگی حسیب الله در هندوکش پنجشیر

حسیبالله در سال ۱۳۷۱ خورشیدی در آبدرهٔ پنجشیر چشم به جهان گشود؛ آبدره، یکی از درههای فرعی پنجشیر که مردمش به غیرتمندی و سلحشوری شهرت دارند.
برای مردم این منطقه، تاریخ فقط مجموعهای از نامها و رویدادها نیست؛ بلکه بخشی از هویت آنان است. یکی از چهرههای شناختهشده این دیار، بهلولخان بهیج، قوماندان معروف و والی پیشین پنجشیر بود که پس از سقوط جمهوری و آغاز مقاومت در پنجشیر، رهبری بخشی از مقاومتگران را بر عهده گرفت. هنگامی که طالبان بر منطقه مسلط شدند، بهرغم اصرار دوستان و اعضای خانوادهاش، حاضر به ترک پنجشیر نشد. او باور داشت که خروج از پنجشیر به معنای زندگی با ذلت است و سرانجام در سنگر جان باخت.
حسیبالله در روزگاری به دنیا آمد که افغانستان، بهویژه کابل، درگیر جنگهای گسترده بود و چند سال بعد، طالبان نیز به یکی از بازیگران اصلی جنگ در کشور تبدیل شدند. کودکی حسیب در فضای جنگ و ناامنی گذشت.
او هنوز چهار سال بیشتر نداشت که پنجشیر از چندین سو در محاصره شدید طالبان قرار گرفت. مردم برای زنده ماندن تلاش میکردند و حسیب از نزدیک شاهد رفتوآمد جوانان قریه و پنجشیر بود که برای جنگ با طالبان به شمالی و دیگر مناطق شمال افغانستان میرفتند؛ برخی از آنان بازنمیگشتند و در همان راه جان میباختند.
کودکی در میان جنگ و مهاجرت
حسیب همچنین شاهد مهاجرت گسترده خانوادههای شمالی به پنجشیر بود؛ زنانی، کودکانی، پیرانی و جوانانی که در پی حملات طالبان، خانه و کاشانهشان را ترک کرده بودند.
خانههای بسیاری ویران شده و تاکستانها به آتش کشیده شده بود. شماری از این خانوادهها برای نجات جان خود به پنجشیر، که خود در محاصره قرار داشت، پناه آورده بودند. محل اسکان شماری از آنان در مسیری قرار داشت که به دره آبدره، زادگاه حسیب، منتهی میشد.
چه میدانیم؟ شاید حسیبِ کودک بارها از آنجا گذشته و با کودکان مهاجر، دوستیهای ساده و بیآلایش کودکانه ساخته باشد؛ دوستیهایی که شاید سالها بعد، خاطرات جنگ و آوارگی را برایش زنده میکرد.
اما کودکی او خیلی زود با مرگ یکی از قهرمانان زندگیاش روبهرو شد.
قهرمانی که در ذهن یک کودک ماند
حسیب هنوز ده ساله نشده بود که شاهد مرگ مردی شد که بیش از دو دهه در کنار مردم خود زندگی کرده و دشواریهای مبارزه را با آنان تجربه کرده بود.
هزاران تن از مردم پنجشیر و ولایات شمالی، جنازه او را از زادگاهش تا آرامگاه بدرقه کردند و در فراقش اشک ریختند.
حسیب در همان سالهای کودکی شاید برای نخستینبار دریافت که قهرمان بودن آسان نیست؛ اما در ذهن او این باور شکل گرفت که قهرمان باید پای عهد خود بایستد، حتی اگر بهای آن مرگ باشد.
نسلی که در میان جنگ و ثروت بزرگ شد
پس از رویدادهای ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، صفحه سیاسی افغانستان ورق خورد. با ورود امریکا و متحدانش، ساختار سیاسی و اجتماعی کشور دگرگون شد و همراه با آن، ارزشها و معیارهای اجتماعی نیز تغییر کرد.
در سالهای جمهوری، پول خارجی به شکل گسترده وارد کشور شد. در کنار فرصتهای اقتصادی و سیاسی، فساد، پارتیبازی، زراندوزی و وابستگی به شبکههای قدرت نیز گسترش یافت. بسیاری از چهرههایی که زمانی با امکانات محدود زندگی میکردند، بعدها صاحب خانههای متعدد، باغها، موترهای لوکس، محافظان مسلح و شبکههای گسترده اقتصادی شدند.
نسلی که در چنین فضایی رشد کرد، ناگزیر از این تحولات تأثیر پذیرفت؛ نسلی که در آن، قدرت و ثروت در بسیاری موارد به معیار موفقیت تبدیل شده بود.
حسیب نیز نوجوانی و جوانی خود را در همین فضای متناقض سپری کرد.
از امنیت ملی تا «حسیب قوای مرکز»
مانند بسیاری از جوانان، حسیب وارد دستگاه امنیت ملی شد؛ اما مدتی بعد به دلایلی از این نهاد فاصله گرفت. او بعدها درباره دلایل این جدایی سخن گفت و کلیپهایی نیز از اظهاراتش در این زمینه منتشر شد.
پس از آن، نام حسیبالله بیشتر بر سر زبانها افتاد و با لقب «حسیب قوای مرکز» شناخته شد. دستگاه امنیتی وقت او را به اتهاماتی از جمله زورگیری و باجگیری تحت تعقیب قرار داد و برای دستگیریاش تلاش کرد؛ اما موفق به بازداشت او نشد.
در این میان، انتقادهای گستردهای نیز علیه عملکرد نهادهای امنیتی جمهوری مطرح بود و منتقدان، این دستگاهها را به اقدامات فراقانونی و توطئه علیه مخالفان متهم میکردند.
با این حال، درباره جزئیات زندگی و فعالیتهای حسیب در آن دوره، اطلاعات و شناخت کافی ندارم و نمیخواهم درباره چیزی که از نزدیک نمیدانم، داوری قطعی داشته باشم.
آنچه در این نوشته مورد بحث است، حسیبی است که پس از سقوط جمهوری شناخته شد؛ حسیبی که در یکی از دشوارترین فصلهای تاریخ معاصر افغانستان، در پنجشیر ماند.
پنج سال در برابر یک قدرت بزرگ
با سقوط جمهوری، بسیاری از مقامهای بلندپایه، جنرالها، وزیران، والیان، نمایندگان و دیگر چهرههای سیاسی و نظامی کشور، افغانستان را ترک کردند. بسیاری که سالها در ساختار قدرت حضور داشتند، راه خروج را در پیش گرفتند.
اما حسیبالله، که خود را از طبقه محروم و «غریببچه» میدانست، در پنجشیر ماند.
او پنجشیر را ترک نکرد و در کنار نیروهای مقاومت قرار گرفت؛ مقاومتی که در برابر قدرتی ایستاده بود که امریکا و ناتو پس از دو دهه حضور نظامی، سرانجام در برابر آن عقبنشینی کرده بودند.
پنج سال از عمر او در کوهستانهای هندوکش و در شرایط دشوار جنگی گذشت؛ سالهایی که برای او با محاصره، کمبود امکانات، گرسنگی، سرما، برف و خطر دائمی همراه بود.
حسیب برخلاف بسیاری از کسانی که از فاصلهای امن درباره جنگ سخن میگفتند، خود در میدان حضور داشت. زندگی در کوهستان را در فصلهای مختلف سال تجربه کرد؛ از گرمای سوزان تابستان تا سرمای طاقتفرسای زمستان و برفهای سنگین کوتلها.
زمستان برای او تنها یک فصل نبود؛ گاهی همزمان در محاصره دشمن و طبیعت قرار داشت.
مردی که از شعار فاصله داشت
از فرمانده حسیب در این پنج سال، آنچه بیش از همه برجسته شد، تأکید بر مقاومت، ایستادگی در برابر ظلم و دعوت جوانان به تسلیمنشدن بود.
او تحصیلات عالی نداشت، فیلسوف و مورخ نبود و ادعای روشنفکری نیز نداشت. سخنش بیشتر ساده و مستقیم بود؛ حرفی که میزد، تلاش میکرد خودش نیز به آن عمل کند.
برای او مقاومت چیزی نبود که از پشت مرزها و فاصلههای دور دربارهاش سخن گفته شود. خودش در قلب معرکه بود؛ در میان همان کوهها و در کنار همان جوانانی که به مقاومت دعوت میکرد.
پیام او برای مردم و جوانان افغانستان این بود که شب تاریک سرانجام پایان خواهد یافت و برای رسیدن به صبح، باید ایستادگی کرد.
او بارها بر یک باور تأکید میکرد:
«مرگ با عزت را هزار بار بر زندگی در ذلت ترجیح میدهم.»
این جمله، شاید بیش از هر چیز دیگری، تصویری از جهانبینی حسیبالله و نسلی باشد که جنگ را نه از کتاب، بلکه از زندگی آموخته است.
پایان یک راه
حسیبالله راهی را انتخاب کرد که آسان نبود؛ راهی که در آن، آسایش، امنیت و زندگی عادی جای خود را به کوه، سنگر، محاصره و خطر داد.
شاید بتوان درباره گذشته او، انتخابهایش و حتی برخی اتهامهایی که در دوره جمهوری متوجه او شده بود، بحث و پرسشهای جدی مطرح کرد. اما نمیتوان انکار کرد که پس از سقوط جمهوری، او برای باور خود هزینه سنگینی پرداخت و سالها در کنار نیروهایش در پنجشیر باقی ماند.
حسیب برای برخی، فرمانده مقاومت بود؛ برای برخی دیگر، چهرهای بحثبرانگیز و برای عدهای نماد سرسختی و ایستادگی. اما برای مردمی که او را از نزدیک میشناختند، شاید مهمترین ویژگیاش این بود که میان سخن و عمل فاصله چندانی نمیگذاشت.
او رفت، اما داستانش در میان کوههایی باقی ماند
ما در برابر مردانگی و ایستادگی تو، سر تعظیم فرود میآوریم.



