تحلیل و ارزیابی به قدرت رسیدن طالبان بر پایه نظریه قدرت ماکیاولی

دست نوشته دکتر موسوی
نیکولو ماکیاولی در کتاب شهریار، دستیابی به قدرت در حکومتهای جدید را حاصل چهار مسیر اصلی میداند:
شایستگی و تدبیر شخصی (Virtù)
شانس و کمک دیگران (Fortuna)
از طریق جنایت و شرارت
و حمایت شهروندان یا اشراف (شهریاری مدنی).
با تطبیق واقعیات سیاسی بیست سال گذشته افغانستان بر این الگوی چهارگانه، میتوان دریافت که بازگشت طالبان به قدرت، برآیند بهکارگیری همزمان و هوشمندانه این ابزارها بوده است:
شایستگی و تدبیر سیاسی (Virtù): در منطق ماکیاولی، ویرتو به معنای اخلاق مداری نیست، بلکه هوش استراتژیک، اراده پولادین و توانایی تطبیق با شرایط است. طالبان با درک درست از نقاط ضعف نظام جمهوریت، دیپلماسی فعال و هوشمندانهای را پیش بردند. ایجاد دفتر سیاسی در قطر، سفر به کشورهای منطقه، اعتمادپذیری در میان بازیگران بینالمللی و همراه ساختن آمریکا تا پای میز مذاکره، مصداق بارزِ استفاده از دیپلماسی برای جبران ضعف نظامی بود.
شانس، شرایط و حمایت بیرونی :(Fortuna) طالبان توانستند از جریان سرنوشت و تغییر اولویتهای ژئوپلیتیک (همچون خستگی آمریکا از جنگهای طولانی و رقابتهای منطقهای) به نفع خود استفاده کنند. جلب حمایت و همراهی کشورهایی مانند پاکستان، روسیه و چین، در کنار انعقاد توافقنامه دوحه با آمریکا، بستر مناسبی را فراهم کرد تا طالبان سوار بر موج فورتونا به سمت کابل حرکت کنند.
استفاده از جنایت، شرارت و ایجاد رعب: ماکیاولی در فصل هشتم کتاب شهریار به بررسی نقش جنایت در رسیدن به قدرت میپردازد و در فصل هفدهم، این پرسش حیاتی را مطرح میکند که «آیا برای حاکم بهتر است محبوب باشد یا ترسناک؟». او کاملترین حالت را داشتنِ همزمانِ هر دو خصیصه میداند؛ اما بلافاصله تأکید میکند از آنجا که جمع میان محبوبیت و ترس در دنیای واقعی بسیار دشوار است، انتخاب «ترسناک بودن» بهمراتب امنتر و عاقلانهتر خواهد بود.
در تحلیل رفتار طالبان، بیست سال ترورهای هدفمند، حملات انتحاری و ایجاد فضای دائمِ ارعاب، شالوده روانی جامعه و ساختار دفاعی نیروهای امنیتی افغانستان را به شدت فرسوده کرد. در اوت ۲۰۲۱، صدمات روحی حاصل از این رعب و وحشتِ انباشتهشده، سبب فروپاشی ناگهانی و بدون مقاومت ارتش شد و موجی از فرار گسترده مردمی را رقم زد. شدت این ترس تا حدی بود که فاجعهبارترین صحنهها را پدید آورد؛ از جمله مردمی که برای فرار از سلطه آنان، آویزان شدن به هواپیما و سقوط از آسمان یا پذیرش خطر مرگ در انفجارهای انتحاری ورودی فرودگاه کابل را به ماندن ترجیح دادند.
بدیلسازی و بهرهبرداری از نارضایتی عمومی (شهریاری مدنی): فساد گسترده در بدنه حکومت جمهوریت و ناکارآمدی ساختاری، فرصتی فراهم کرد تا طالبان خود را به عنوان «منجی» و آورنده ثبات و عدالت شرعی جا بزنند. آنها با تکیه بر تجربه دوره اول خود، نفوذ در طبقات سنتی و روستایی، و بازی با کارت هویتهای قومی و عقیدتی، توانستند بدنه قابل توجهی از اقشار مختلف را با خود همراه یا دستکم بیطرف کنند.
نقد و چالش اصلی: گسست میان «کسب قدرت» و «حفظ قدرت»
اگرچه طالبان موفق شدند با ترکیب چهار مؤلفه فوق، قدرت را تسخیر کنند، اما بر اساس منطق ماکیاولی، »دستیابی به قدرت یک چیز است و حفظ آن چیز دیگر» چالشهای پیشروی امارت اسلامی را از منظر نقد ماکیاولیستی میتوان در سه محور خلاصه کرد:
مرز باریک میان «ترس» و «نفرت» ماکیاولی هشدار میدهد که حاکم باید کاری کند از او بترسند، اما هرگز نباید منفور شود؛ چرا که نفرت عمومی، شالوده حکومت را فرو میریزد. اعمال محدودیتهای شدید اجتماعی، بهویژه بر زنان، خشونتهای ساختاری و بحرانهای حقوق بشری، جامعه افغانستان را از مرحله «ترس» به سمت «نفرت انباشته» سوق میدهد.
عدم مهار بیرحمی: ماکیاولی «بیرحمی خوب» را خشونتی میداند که یکباره برای تثبیت امنیت انجام شده و سپس جایش را به رفاه و منفعت عمومی میدهد. مداومت در خشونتهای اجتماعی و ناکارآمدی در رفاه اقتصادی، مصداق «بیرحمی بد» است که بقای حکومت را تهدید میکند.
پایدار نبودن فورتونا (شانس و روابط خارجی): وابستگی به انزوای بینالمللی و عدم رسمیت از سوی کشورهای جهان نشان میدهد که طالبان هنوز نتوانستهاند ویرتو (تدبیر حکمرانی) را جایگزین فورتونا (شرایط خروج آمریکا) کنند.
در نهایت، طالبان در مرحله «کسب قدرت» شاهکار ماکیاولیستی به نمایش گذاشتند، اما تا زمانی که نتوانند اقتصاد را سامان دهند، پروژه ملتسازی را پیش ببرند و از منفور شدن در ذهن اکثریت جامعه جلوگیری کنند، حکمرانی آنها بر پایه اصول فلسفه سیاسی ماکیاولی، آسیبپذیر و ناپایدار خواهد بود.



